تبليغاتX
مجله ندای اسلام
به سوی نور

 

 

به سوی نور

 

 

سرگذشت محمد شان از سريلانكا

 

ترجمه: شفيق شمس ـ دوبي

 

اشاره: او تا به حال به چهار دين پيوسته است؛ ابتدا يك هندو بود و به يك خانواده مقدس هندو تعلق داشت، سپس بودايي شد، بعد از آن به مسيحيت روي آورد و چندي به تبليغ مسيحيت پرداخت، اما از آنجا كه دايم در جستجوي حق و حقيقت بود سفر ايماني‌اش به اسلام ختم ‌شد.

 

زندگي قبل از اسلام

من در يك خانوادة هندو در سريلانكا به دنيا آمده‌ام. خانواده من از طبقة‌ مقدس و برتر هندوها و صاحب ثروت و املاك زيادي بود و هميشه خود را برتر از ديگران مي‌دانست. يادم مي‌آيد وقتي 10 ساله بودم روزي با بچه‌هاي همسن و سال خود در كوچه بازي مي‌كردم كه پدرم از راه ‌رسيد و به شدت آنها را كتك ‌زد، چون آنها از طبقة پايين‌تري بودند و با اين كار به طبقة ما تجاوز كرده بودند. بنابراين چون ما از طبقة مقدسي به حساب مي‌آمديم هيچ كس حق نداشت به ما نزديك شود چه برسد به اينكه بچه‌هايشان با بچه‌هاي طبقة ما بازي كنند. اجراي شعاير ديني ما هم روش خاص خودش را داشت. من معلم خصوصي‌اي داشتم كه آموزه‌هاي آيين هندو را به من مي‌آموخت. اين معلم يك مرتاض بود كه «جادوي سياه» را به خوبي اجرا مي‌كرد؛ مثلاً او با پاي برهنه بر روي زغال گداخته يا خرده‌شيشه راه مي‌رفت يا ميخ را در زبان و صورتش فرو مي‌كرد، بدون اينكه احساس درد كند يا خوني از بدنش خارج شود. او سعي كرد اين كارها را به من نيز بياموزد تا در برابر مردم طبقات پايين‌تر آنها را اجرا كنم، و چون آنها طبقه و خاندان ما را مقدس مي‌شمردند اين را به حساب قدسيت خاندان‌مان مي‌گذاشتند. ما در اين حركات از جن‌ها نيز كمك مي‌گرفتيم. بر اثر همكاري آنها در بعضي امور، تقدس ما در ذهن طبقات پايين‌تر راسخ‌تر مي‌شد. به علاوه گه‌گاهي از امور غيبي از من سؤال مي‌كردند. جن‌ها نيز معلوماتي را در اختيار ما مي‌گذاشتند. حتي بارها اتفاق مي‌افتاد كه جن‌ها از زبان من با مردم صحبت مي‌كردند، زيرا بعضي مواقع در من حلول مي‌كردند تا با اين كار مردم را بيشتر در باتلاق جهالت فروبرند. اين مسائل مرا به فكر واداشت تا از خودم سؤال كنم كه آيا اين كارها درست است يا نه؟ من لحظاتي را كه جن وارد بدنم مي‌شد به خوبي احساس مي‌كردم.

 

شك و ترديد

هنگامي كه به پانزده سالگي رسيدم، شك و ترديد عجيبي بر من مستولي گشت. يكي از علت‌هاي شك و ترديد من، كثرت معبودان [مجازي] بود كه در اطراف ما وجود داشت. مثلاً در منزل ما حدود صد و پنجاه بت قرار داشت كه هر يك از آنها الهة كاري بود؛ يكي مخصوص كارهاي روزمرة زندگي بود، ديگري الهة باران، سومي الهة قدرت، چهارمي الهة حكمت، پنجمي الهة عشق، ششمي الهة رزق و الي آخر. هندوها از هيچ يك از اين الهه‌ها صرف‌نظر نمي‌كردند.

من با اين سؤال مواجه شدم كه آيا اينها حقيقت دارند؟ معلم‌ها ما را از سؤال كردن در مورد اين چيزها و آنچه باورش با عقل مشكل بود بشدت نهي مي‌كردند. اما روزي معلم خصوصي من در حال اجراي جادوي سياه بود كه از طريق يكي از جن‌ها به او خبر رسيد كه تا قبل از ساعت چهار بايد آن مكان را ترك كند، اما چون او مست بود و زياد از حد مشروب خورده بود، فراموش كرد آنجا را ترك كند و خوابيد. بعد از اينكه بيدار شد متوجه شد نمي‌تواند حرف بزند. پس از چندي كه به ديدنش رفتم به من توصيه كرد كه مواظب اهريمن‌هاي شيطاني باشم چون آنها آن بلا را سر او آورده‌ بودند. اين اتفاق نقطة تحولي در زندگي من شد. من در آن زمان بيست و چهار ساله بودم. بعد از آن فهميدم كه هندوها دين باطلي دارند و با سوء‌استفاده از خانواده‌هاي فقير و گرفتن اموال كلان از آنها به نفع خاندان‌هاي مقدس به گول زدن و سركيسه كردن مردم فقير مشغولند. و با نيرنگ و سحر آنها را قانع كرده بودند كه خاندان‌هاي مقدس استحقاق اين چيزها را دارند. من علي‌رغم جايگاه خانواده‌ام در آن جامعه، دين آبا و اجداديم را ترك كردم و به آيين بودا پيوستم. چيزي كه باعث شده بود بودايي شوم اين بود كه آنها يك خدا داشتند و بسياري از تعاليم بودا مردم را به عدل و داد و صلح فرا مي‌خواند.

من حدود چهار سال بودايي بودم، اما آن را نيز ترك كردم، چون مي‌ديدم در معابد بودايي‌ها نيز همان باورهايي حاكم است كه در ميان هندوها رايج بود. خصوصاً اينكه آنها نيز بت بودا را مي‌پرستيدند. در همان ايام مادرم مسيحي شده بود كه اين امر باعث شد تا همة افراد خانوادة ما مسيحي شوند. علت اصلي گرايش ما به مسيحيت اين بود كه اين بار چيزي به غير از بت را مي‌پرستيديم. ما حضرت عيسي را دوست داشتيم چون به ما گفته بودند او پسر خدا است!! ما به فرقة مؤمنين يا «Blivers» كه توسط مبشرين آمريكايي تبليغ مي‌شد پيوسته بوديم. چندي پس از مسيحي شدن، يك فرصت كاري در عربستان سعودي  برايم فراهم شد. ورود مبلغين مسيحي به عربستان ممنوع است، اما من كه به بهانة كار به آنجا رفته بودم با خودم گفتم كه فرصت مناسبي است تا در اين كشور به تبليغ مسيحيت نيز بپردازم.

 

نقطة تحول

بعد از اينكه به عربستان رفتم سعي ‌كردم تا آنجا كه مي‌توانم همكارانم را به سوي مسيحيت دعوت دهم. يكي از همكارانم مسلماني هندي بود كه هميشه با من بحث و مناظره مي‌كرد. او در مناقشه كردن تبحر خاصي داشت. اگر من ده كلمه در مورد حضرت عيسي عليه‌السلام سخن مي‌گفتم، او دويست كلمه در مورد حضرت عيسي عليه السلام سخن مي‌گفت. هميشه من متعجب بودم او اين همه اطلاعات را در مورد حضرت عيسي عليه‌السلام از كجا كسب كرده است. تعجب من زماني بيشتر شد كه او به حضرت عيسي به عنوان يكي از انبيا الهي ايمان و اعتقاد داشت. علاوه بر آن من مسلمانان را كنار هم مي‌ديدم كه در امور مختلف با هم تعاون دارند، و اين برعكس جامعة هندوها بود كه فاصلة طبقاتي در ميانشان حاكم بود. مسلمانان بي‌هيچ فاصلة طبقاتي‌اي با هم رفت و آمد و همكاري مي‌كردند. يادم مي‌آيد روزي يكي از دوستان مسلمانم مرا به ضيافت افطاري در ماه رمضان دعوت كرد. آنجا شخص ثروتمندي را ديدم كه بدون هيچ تكلفي سر همان ميزي كه ما بوديم نشسته بود و با ما غذا مي‌خورد. با خود گفتم او با ثروتي كه دارد مي‌تواند سريلانكا را بخرد اما اينجا بدون هيچ تكلفي با ما نشسته و غذا مي‌خورد، در حالي كه در سريلانكا بين افراد با دارايي بسيار كمتر رقابت طبقاتي شديدي وجود دارد.

 

اسلام دين حقيقت

من در آن زمان اطلاعات خيلي كمي در مورد اسلام داشتم، اما علاقه‌مند شدم قرآن را مطالعه كنم. و هميشه اين سؤال در ذهنم بود كه خداي واقعي كيست؟ روزي به بطحا (يكي از مناطق بيروني رياض) رفتم، مرد دستفروشي را ديدم كه 3 نسخه از قرآن را در اختيار داشت، از او خواستم يك نسخه را به من بدهد او هم پذيرفت. آن نسخه را به اتاقم بردم و به مطالعه آن پرداختم. هميشه فكر مي‌كردم مسلمانان آنچه را در مورد عيسي و حضرت مريم مي‌گويند دروغ است. اما بعد از خواندن قرآن متوجه راستي گفتار آنها شدم و فهميدم كه اين كتاب نمي‌تواند كلام بشر باشد. بعد از خواندن قرآن هنوز در تصميم خود متردد بودم. روزي آن همكار مسلمانم مرا به يك برنامة سخنراني برد كه يك دعوتگر مسلمان آمريكايي سخنران آن بود. او در مورد حضرت عيسي سخن مي‌گفت و هر بار كه نام حضرت عيسي و حضرت مريم و روح‌القدس را مي‌گرفت بدن من به لرزه مي‌افتاد. بعد از پايان سخنراني براي من مسلم شد كه الله همان معبود بر حقي است كه پيامبرانش را براي هدايت بشريت فرستاده است. وقتي به خانه برگشتم احساس كردم فرد ديگري شده‌ام. از دوست مسلمانم خواستم مرا براي اعلان شهادتين به مسجد ببرد. او گفت: روز جمعه اين كار را خواهد كرد.

از قضا قبل از اينكه روز جمعه برسد يكي از همكاران ديگر ما كه مسلمان بود از جريان خبردار ‌شد و چون فكر مي‌كرد من قصد فريب آنها را دارم بشدت مرا كتك زد. من هيچ عكس‌العملي از خودم نشان ندادم، فقط از خداوند خواستم مرا ياري كند. روز جمعه رسيد و دوست مسلمانم به من خبر داد كه بعد از نماز عشا به «بطحا» مي‌رويم تا مراسم شهادتين را آنجا به جاي بياوريم. اما قبل از اينكه موعد مقرر فرا برسد تعداد بيست و پنج نفر از كارگران مسلمان به تحريك آن شخص مرا محاصره كرده و بشدت كتك زدند. طوري كه در اين جريان پاي من شكست. آنها با اين كارشان باعث شدند من چهار ماه در بيمارستان بستري شوم، و اين فرصت خوبي بود تا بيشتر با اسلام آشنا شوم. سرانجام در همان بيمارستان شهادتين را ادا كردم و مسلمان شدم. بعد از خروج از بيمارستان از آنها شكايت كردم كه پليس همة ضاربين را دستگير كرد. محاكمه آنها دو ماه طول كشيد. روزي كه قاضي مي‌خواست حكم آنها را قرائت كند از خداوند خواستم مرا به سوي خير راهنمايي كند. قرآني را كه همراه داشتم گشودم، ناگه چشمم به آية كريمة «و إن عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين»[نحل: 126] افتاد. تصميم گرفتم آنها را ببخشم. بالأخره آنها برادران ديني من بودند. قاضي مصرانه از من خواست دليل اين تصميم را بگويم، كه من گفتم: فقط اجرم را از خداوند متعال مي‌خواهم. قاضي مجدداً از من پرسيد: آيا فشار و يا تهديدي باعث شده از حق خود صرف‌نظر كني؟ من گفتم: نه چنين چيزي نيست.

 

عكس‌العمل خانواده‌ام

پس از چندي مرخصي گرفته و به سريلانكا رفتم. همسرم گمان ‌كرد من به خاطر ازدواج با زن ديگري مسلمان شده‌ام. اعضاي خانواده و آشنايانم عليه من موضع گرفتند. پس‌انداز من در آن موقع فقط هشتصد ريال سعودي بود. از خداوند خواستم مرا را در اين وضعيت كمك كند. روزي همسرم به من گفت: چرا از خدايت نمي‌خواهي به ما يك خانه بدهد؟ من متضرعانه به درگاه خداوند دعا مي‌كردم. بحمدالله مشكلات يكي يكي رفع شد و پس از مدتي توانستم خانة كوچكي فراهم كنم كه براي اسكان خانواده‌ام كافي بود. يك روز پسرم را با خود به مسجد بردم اما چون هنوز مسلمان نشده بود از او خواستم دم در مسجد بايستد تا من نمازم را ادا كنم. همواره از خداوند متعال مي‌خواستم خانواده‌ام را هدايت كند. خوشبختانه دعايم قبول شد و اول پسرم و چندي بعد همسر و دخترم مسلمان شدند. در يكي از شبها وقتي پسرم از نماز عشا برمي‌گشته يكي از دوستان سابقش راهش را بسته و او را با چاقو تهديد كرده و گفته است كه اگر از دين اسلام دست نكشد با او طرف است. پسرم مرا در جريان اين اتفاق قرار داد. من به او گفتم: امر او را به خدا بسپار خواهي ديد كه خداوند با او چه كار مي‌كند. شب بعد درست بعد از نماز عشا در حالي كه از مسجد به طرف خانه مي‌رفتيم همان شخص را ديديم كه در يك نزاع خياباني مجروح شده و در گوشه‌اي از خيابان افتاده بود. به پسرم گفتم ببين خداوند چگونه او را مجازات كرده است. اين امر باعث شد ايمان خانواده‌ام بيش از پيش تقويت شود.

 

زن در اسلام

جايگاه زن در اسلام بسيار بلند و از بهترين تكريم‌ها و تقديرها برخوردار است. البته مسلمانان سريلانكا در اين مورد دچار كوتاهي‌هايي هستند. هندوها با زن همانند برده و كنيز رفتار مي‌كنند. آنها نه تنها هيچ حقي براي زن قايل نيستند كه در گذشته زنهايي را كه بيوه مي‌شدند به همراه جسد شوهرانشان مي‌سوزاندند. وضع بودايي‌ها كمي بهتر است، يعني زن ملزم به پوشيدن لباس سفيد مي‌شود و از خروج او از منزل جلوگيري مي‌شود. زنان مسيحي نيز فقط روز يكشنبه آن هم براي رفتن به كليسا ملزم به پوشيدن لباسهاي محتشم مي‌شوند كه در واقع اين احتشام ظاهري است و مستمر نيست. اما خوشبختانه همسرم با مسلمان شدن بيش از پيش كرامت يافته است. او هم اكنون همانند يك داعيه به كار تبليغ دين مشغول است و به طور هفتگي در خانة ما به وعظ و ارشاد زنان محله مي‌پردازد. حالا كه او مسلمان است كمتر به مسائل مادي اهميت مي‌دهد و از مرگ هم نمي‌هراسد. هنگامي كه از عربستان با او تماس مي‌گيرم اولين سؤالي كه از من مي‌پرسد اين است كه آيا نمازهايم را با پايبندي ادا مي‌كنم يا نه؟ هنگامي كه برايم نامه مي‌نويسد هميشه از خداوند متعال به خاطر نعمتهاي بي‌كرانش شاكر است. دخترم نيز همانند او با ايمان و محجبه است. اميدوارم خداوند همسر صالحي به او عطا كند. والسلام

 

 

                                             ***   ***   ***

 

 

اتفاقي كه سبب اسلام آوردن محمد جيمس از انگلستان شد

 

ترجمه: نورالنساء ملازاده

 

من اهل انگلستان هستم و در شهري زندگي مي‌كنم كه يك عالم مسلمان به نام شيخ عبدالرحمان از كشور مالزي در آنجا مشغول فعاليت است. پيش از آمد شيخ به اين شهر بيشتر دانشجويان مسلمان در غفلت و اعراض از دين بسر مي‌بردند و تعداد كمي از آنها در محل سكونتشان نماز مي‌خواندند. شيخ در وهلة اول همه دانشجويان مسلمان را به خانه‌اش براي صرف نهار دعوت نمود و با آنها صحبت كرد و بر پايبندي به نمازهاي پنج‌گانه و برگزاري نماز جمعه تأكيد كرد. دانشجويان گفتند كسي نيست كه مسئوليت برپايي نماز و خطبه جمعه را برعهده بگيرد. شيخ اين مسؤليت را خودش به عهده گرفت و نمازخانه‌اي براي اداي نمازهاي پنجگانه و نماز جمعه اجاره شد. از آن روز به بعد بسياري از دانشجويان به سوي خدا باز‌گشتند و از لاابالي‌گري و غرب‌زدگي فاصله گرفتند و سعي و تلاش خستگي‌ناپذير شيخ باعث ايجاد يك حركت اسلامي در ميان دانشجويان شد. خداوند بسياري از جوانان عرب و غير عرب را به دست ايشان به راه راست هدايت كرد.

شيخ عبدالرحمان عادت داشت اول هر ماه رمضان دانشجويان مسلمان را جهت صرف افطار به خانه‌اش دعوت مي‌كرد. دانشجويان نيز دعوت ايشان را مي‌پذيرفتند و در منزلش جمع مي‌شدند. اول افطار با خرما پذيرايي مي‌شدند، سپس نماز مغرب اقامه مي‌شد، و بعد از آن غذاي افطار را ميل كردند. يك بار يكي از دانشجويان عرب جناب شيخ را جهت صرف افطار به خانه‌اش دعوت نمود. او فردي ساده‌لوح و بي‌بندوبار و نسبت به اعمال دين بي‌توجه بود. اما شيخ دعوت او را با خوش‌رويي پذيرفت ولي نمي‌دانست كه در اين دعوت چه چيزي منتظر اوست. شيخ به منزل آن جوان رفت و در وقت افطار به نيت اتباع سنت پيامبر صلي‌الله عليه و سلم چند دانه خرما خورد، سپس ميزبان به او ليواني شربت تعارف نمود و اصرار كرد كه حتما آنرا بنوشد. شيخ عبدالرحمان چند جرعه از آن نوشيد، ولي چون طعم عجيبي از آن احساس كرد باقيماندة آن را ننوشيد. به ميزبان گفت: اين شربت طعم عجيبي دارد! ميزبان گفت: اين شربت جديدي است كه از شربتهاي ديگر مقوي‌تر است و مشكلي ندارد. شيخ حرف او را تصديق كرد و باقيماندة آن را نوشيد. سپس براي اقامة نماز مغرب بلند شد. بعضي از حاضرين با او نماز خواندند و بقيه مشغول آماده كردن سفره بودند. پس از نماز، صاحب‌خانه از همان شربت يك ليوان ديگر به شيخ تعارف كرد، شيخ نيز آن را نوشيد. در اين لحظه صاحب‌خانه به شيخ گفت: جناب شيخ به منزل ما خوش آمديد و از اينكه در نوشيدن شراب به هنگام افطار با ما شريك شديد از شما متشكريم. در شربتي كه شما خورديد ما مقداري ويسكي [نوعي مشروب الكلي] اضافه كرده بوديم كه به خاطر آن طعمش متفاوت شده بود. با گفتن اين حرفها صاحبخانه شروع به خنديدن كرد و بعضي از حضار نيز با او خنديدند. اما بقيه از تعجب زبانشان بند آمده بود و منتظر واكنش شيخ بودند. تمام بدن شيخ از ترس و خوف شروع به لرزيدن كرد و فوراً انگشت را در دهانش فرو برد و تمام آنچه را كه خورده بود استفراغ كرد. سپس با صداي بلند شروع به گريه كرد و خطاب به آن جوان ‌گفت: اي مرد از خدا نترسيدي؟ من در ماه مبارك رمضان روزه بودم، تو مرا به خانه‌ات دعوت دادي تا به من شراب بدهي و به من بخندي؟! من مهمان تو بودم، آيا كاري كه تو با من كردي از اصول ضيافت عربي و اسلامي؟! سپس بعد از كمي سكوت گفت: اي جوان عرب! غربي‌ها از تو بهترند. آنها از هر چيزي كه در آن شراب و گوشت خوك باشد مرا منع مي‌كنند، اما تو كه خودت را مسلمان مي‌داني، مرا فريب مي‌دهي و در نوشيدني‌ من مخفيانه شراب مي‌ريزي! و اينكار را در خانه‌ات و جلوي مردم انجام دادي تا به من بخنديد و مرا به تمسخر بگيرند! خداوند آن گونه كه شايسته توست با تو رفتار كند.

صاحب‌خانه از شرمندگي نمي‌دانست چكار كند و وضع پيش آمده سخت پشيمان بود. نگاه‌هاي تند حاضرين و سخنان شيخ همچون تير بر او اثر كرد، نتوانست خودش را كنترل كند، با صدايي آهسته و صورتي سرخ شده از فرط شرم رو به شيخ كرد و گفت: اميدوارم مرا ببخشيد، من نمي‌خواستم به شما توهين كنم اين يك خيالي شيطاني بود كه بسرم زد. من براي شما احترام قايلم و شما را دوست دارم. خواهش مي‌كنم گريه نكنيد، مي‌دانم كه من مرتكب گناه بسيار بزرگ شدم اما اميدوارم من را ببخشيد، اجازه دهيد سر شما را ببوسم!

سپس سكوت همه جا را فرا گرفت. صداي شيخ در حاليكه هنوز گريه مي‌كرد اين سكوت را شكست. شيخ گفت: چگونه كسي را كه مرتكب چنين گناه بزرگي شده و به من در افطار روزه شراب نوشانده ببخشم!

سپس شيخ عبدالرحمان به سجده افتاد و با پروردگار مناجات و راز و نياز كرد و چنين دعا كرد: پروردگارا تو مي‌داني كه من در تمام عمرم هرگز شراب ننوشيده‌ام. پروردگارا تو مي‌داني كه من در مدت پنج سالي كه در اين شهر ساكن بودم از خوردن گوشت پرهيز كردم چون در ذبح دام‌هاي اينجا شبهه وجود دارد. خدايا تو مي‌داني كه از آنچه من امروز نوشيدم اطلاعي نداشتم. خدايا مرا بيامرز از من درگذر بفرما و آن را آتشي در شكمم قرار نده. پروردگارا از تو عفو و بخشش مي‌طلبم، مرا بيامرز!

در اين هنگام دانشجويي انگليسي كه جزو مهمانان حاضر در اين مجلس و اسمش جيمس بود، بلند شد و گفت: اي شيخ من گواهي مي‌دهم كه معبودي بجز الله نيست و گواهي مي‌دهم كه محمد [صلي‌الله عليه وسلم] رسول و فرستادة بر حق خداست!

همه حاضرين با تعجب به اين صحنه نگاه مي‌كردند. جيمس ادامه داد: من از همين لحظه به دست شما اسلام آوردم و برادر ديني شما هستم. هر اسم اسلامي‌اي كه دوست داريد بر من بگذاريد. من دوست دارم با شما نماز بخوانم. سپس شروع كرد به گريه، شيخ عبدالرحمان نيز گريه كرد، بقيه را نيز گريه گرفت.

پس از آرام شدن مجلس جيمس انگيزة اسلام آوردنش را اينگونه تعريف كرد: برادرانم شما مشغول بحث و مناقشه بوديد و به من توجهي نداشتيد. من مثل بقيه دعوت شدم تا در اين ضيافت افطار شركت كنم در حالي كه من مسلمان نبودم و روزه نداشتم. وقتي به اينجا آمدم و اين حالت شيخ را ديدم، با خود فكر كردم كه اين شيخ اهل مالزي است، كشوري كه هزاران كيلومتر از مكه، زادگاه رسول خدا محمد(ص)، آن طرف‌تر است و حال در كه در يك كشور غربي ساكن است باز هم به فرامين دين اسلام پايبند است وروزه دارد! از خودم پرسيدم: چرا اين شيخ روزه مي‌گيرد؟! چرا از خوردن و نوشيدن امتناع مي‌كند؟! و فكرهاي زياد و عميقي بسرم زد و در آن هنگام بيشتر در فكر فرو رفتم كه ديدم شيخ سعي مي‌كند با خرما افطار كند! اينجا در اين نقطة دنيا جايي كه خرما كمياب است به خاطر اين با خرما افطار مي‌كند كه پيامبرش محمد [صلي‌الله عليه وسلم] با خرما افطار مي‌كرده است! بعد ديدم كه در حالي كه گرسنه و مشتاق غذا است آن را ترك مي‌كند به سوي قبلة مسلمانان به نماز مي‌ايستد و با حركات و سكنات شگفت‌انگيزي به عبادت مشغول مي‌شود. بعضي از حاضران خيلي سريع نماز خواندند، اما شيخ را ديدم كه خالصانه ركوع و سجده مي‌كرد. سپس شيخ را ديدم كه يك ليوان نوشيدني نوشيد كه نمي‌دانست داخل آن چيست؟ با وجود اين بعد از اينكه فهميد در آن شراب بوده از ‌ترس و خوف از پروردگارش انگشتش را در دهان فرو كرد تا آنچه را كه خورده بود استفراغ كند و مانند انسانهاي مارگزيده به خود پيچيد و اشكهايش سرازير گشت و در آن هنگام رفقا و اطرافيانش را فراموش كرده و به هيچ كس جز رضاي پروردگارش اهميت نمي‌دهد!

وي سپس گفت: من در مورد اسلام بسيار مطالعه كردم. از وقتي كه با شما آشنا شدم امور بسياري را در مورد اسلام از شما شنيدم. من در اين مدت مسلمانان بسياري را زير نظر ‌گرفتم. مي‌ديدم كه بعضي‌ها نماز مي‌خوانند و به احكام دين پايبنداند و بعضي نماز نمي‌خوانند و پايبند به احكام نيستند، بين دستة دوم و  غيرمسلمانان متفاوتي وجود ندارد در حالي كه يك مسلمان ديندار واقعي باشد داراي شخصيتي خاص و ويژه مي‌باشد. من امروز نتوانستم خودم را كنترل كنم. آري امروز من حقيقتاً معني عبوديت و بندگي در برابر پروردگار را نزد مسلمانان حقيقي و صادق با چشم خود ديدم. امروز ديدم كه چگونه محبت محمد [صلي‌الله عليه وسلم] در قلوب مسلمانان صادق وجود دارد. آري اين چيز را من در اينجا عملاً نه قولاً مشاهده كردم، به همين دليل تصميم گرفتم كه در اين صداقت و محبت و اين دين برحق با شما شريك گردم.

جيمس براي مدت كوتاهي ساكت شد سپس در حاليكه اشك از چشمانش سرازير بود به حرفهايش ادامه داد و گفت: اميدوارم كه احكام اسلام و نماز را به من تعليم دهيد. من از امروز برادر شما هستم. ستايش خدايي را كه مرا به اين دين بزرگ راهنمايي كرد.

پس رو به صاحبخانه كرد و گفت: در اين كار تو نكته‌اي بود كه مسير زندگي مرا عوض كرد.

حضار آنچه را كه مي‌ديدند باور نمي‌كردند. سكوتي همه جا را فرا گرفته بود كه در اين لحظه شيخ عبدالرحمان بلند شد و جيمس را در آغوش گرفت و صورت او را بوسيد و شهادتين را با صدايي آهسته خواند. جيمس هم پشت سر او آنرا تكرار كرد. و از آن روز به بعد اسم جميس توسط شيخ به محمد جيمس تغيير يافت.

سپس شيخ عبدالرحمان به طرف صاحب‌خانه متوجه شده و به او گفت: الحمدلله كه خداوند دعايم را اجابت نمود و الحمدلله كه يك انسان را به دست من هدايت فرمود. فرزندم خداوند از تو به خاطر گناهي كه مرتكب شدي درگذرد. صاحب‌خانه شروع به گريه كرد و گفت: اي شيخ من در همين جا به تو وعده مي‌دهم كه هرگز نمازم را ترك نكنم و هيچ فريضه و حكمي از احكام الهي را ضايع نكنم و خدا را بر اين امر گواه مي‌گيرم. قول مي‌دهم كه همين امسال به حج خانه خدا بروم شايد خداوند اين گناهم را بيامرزد! بعضي از كساني كه هنگام تعريف كردن اين داستان حاضر بودند گفتند كه آنان آن جوان را در مراسم حج ملاقات كردند و ديدند كه از عملي كه انجام داده بود بسيار نادم و پشيمان بود.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط تحريريه ندای اسلام |