
شعر
زشت و زيبا
بهزاد حنفي تهران
شنيدم روزگاري زشت و زيبا/ كنار ساحل دريا رسيدند/ دمي از روزگار زشت و زيبا/ گلي گفتند و با هم گل شنيدند/ سپس پيراهن از تن برگرفته/ چو ماهي در دل دريا پريدند/ شدند در موج دريا در تلاطم/ ز شوق آب از هم دل بريدند/ به ساحل بازگشتند و به غفلت/ لباس يكدگر بر تن نمودند/ لباس زشت بر اندام زيبا / به زشتي جامه زيبا گزيدند/ گروهي سودجوي زشت سيرت/ درون جامه زيبا خزيدند/ به قهر و ناز و طنازي و وعده/ بساط مكر و حيله برگشودند/ ز غفلت عده اي در وهم رفتند/ خزف را همبهاي در خريدند/ مشو غافل كه ياران رياركار/ به يك آن دل ز دام خود ربودند
خورشيد عرفان
اسماعيل پادهبان «ناطق» ـ درميان بيرجند
به دل دارد هزاران داغ لاله/ نشسته بر رخ گلبرگ ژاله/ گريبان را دريده بلبل از غم/ شقايق مانده از اندوه واله/ نسيم كوهون گشته سيهپوش/ ز ماتم دور مه افتاده هاله/ ز دست ساقيان افتاده ناگه/ ز حسرت ساغر و جام و پياله/ گرفته آسمان رنگ سياهي/ زمين دارد ز درد هجر ناله/ چو مولانا عمر آن شمع دين رفت/ به ديدار خدا جلجلاله/ ميان عاشقان اهلسنت / به هر كنجي فتاده استحاله/ چو آن خورشيد عرفان رفت از دست / بلوچستان دريد از غم گلاله/ ز موت عالمي عالم بميرد/ چو باشد بعد او بيم ضلاله/ قلوب دوستان را بود دريا/ خدايا جنتش را كن قباله/ دل «ناطق» چو شمعي ميگدازد/ خداوندا صبوري كن حواله.
در رثاي ساقي جام محبت
عبدالرحيم مرجاني
باز تقدير خداوند حكيم و ذوالجلال / امتحاني بس عظيم آورد بر اهل كمال / در معلي رفت روح مصلح دلها، عمر / ساقي جام محبت، آن فقيه نامور / گرچه ما تسليم تقدير و رضاي دوستيم / ليك بي مردان حق ، اندر جهان چون پوستيم / مرد حق، آن مرد معنا، تابع شرع مبين/ هم شريعت، هم طريقت، عشق مولا در جبين / مرشدي روشن ضمير و عالمي والا مكان/ اهل عرفان و تصوف از وجودش شادمان / سيف بران بر عليه بدعت و شرك زمان / اسم پاكش با مسمي داشت نسبت بيگمان / در جمالش نور سنت، عشق سرمد آشكار/ در كلامش صدق و ايمان، سالكان را بوي يار/ در حياتش شمع سوزان، گرد او پروانگان/ الله الله ذكر گويان، روحشان با قدسيان/ بحر عرفان جمال حضرت حق بود و رفت/ امتي در عشق مولا، هم سبق بنمود و رفت/ نيمة شب لحظة ديدار عاشق با خداست/ اندر آن دم روح عارف، سالك سير لقاست/ روح پاكش در جوار رحمت حق جا گرفت/ در كنار انبيا و اوليا مأوي گرفت/ بار الها غرق رحمتها شود روحش مدام/ نهضت او زنده و جاويد ماند، بر دوام / بعد ايشان حفظ فرما جملگي از فتنهها / از فساد و معصيت، از امتحان و از بلا / اين رحيم زار و مسكين خوشهچين خوان اوست/ قلب بريان، ديده گريان، از غم هجران اوست.
در رثاي عالم و عارف بالله حضرت مولانا محمدعمر سربازي
عبدالعزيز سيدزاده
حسرتا كين چرخ ناهموار و دون نيزه زد بر قلب ما پر شد ز خون
موت عالم موت عالم شد يقين عاقلان را اين نشان از يوم دين
ميسزد گر خون بگريد آسمان بر وفات قطب عالم جاودان
مرشد ما بست برخود اين نقاب نيست ممكن ديدنش إلا به خواب!
از كه جويم بعد از او ارشاد خويش از كه خواهم درد را در داد خويش
اهل ايمان از وفاتش در ألم گوييا كه ابر بارد درد و غم
فرقتا وا فرقتا گشتم جدا از حبيب خويش و محبوب خدا
عقل كل بود او ندانستم چنان حيرت اندر حيرتم من هر زمان
مرشد فاضل به نزد ما چنين ما به غفلت رفته بوديم آه از اين
گر بگريم تا قيامت سود نيست زان كه او بار دگر موجود نيست
سيدم عالي مقام سيد عمر در جوار قرب يزدان شد حضر
جنت المأوي مقامش شد يقين ماند محروم از وصالش مؤمنين
خاك پاديگ آن وجود پاك را چون صدف شد، تهينت آن خاك را
داغ بر دلها نهاد آن روح پاك دوستان ماندند از حسرت هلاك
اين چنين حزن و ألم دايم بود تا كه جان اندر قفس قايم بود
عبدالعزيزا چه گويي حال آن عاليمقام گشت او منظور پيران كرام
كوي كوهون شد مرا دارالنعيم چون كه در خاكش سيد من شد مقيم
رفت آن مه از ميان انجمن
حبيبالله مرجاني
آه! سوز از فرق سر تا قعر جان آه! بار غم به پشت من گران
دست من در دامن لطف خدا تا در اين غم من نيفتم در بلا
دين احمد در عزاي عمر است نالة من از براي عمر است
جان من را سوخت سوز ذكر او سر ز سودا بيامان در فكر او
نالههاي شب كجا شد آن عمر سوز و افغان انتها شد آن عمر
كوهون آن منبع علم و ضيا آن زمين ذكر و تسبيح و دعا
بحر عرفان موجهايش آتشين نور ايمانش نمايان بر جبين
جوشش عشق است از آن مرد دين دين از او روشن زمان روشن زمين
برق توحيدش چه عالمتاب شد شرك و بدعت نقشهاي برآب شد
شرك و بدعت را نباشد زهرهاي تا بگيرد از نهادش بهرهاي
بلبلان باغ عرفان نغمه خوان مرغهاي عشق و ايمان نغمهخوان
مرغهاي روح بشكسته قفس الله الله گو نفس اندر نفس
نقش ميبندد جمال اسم ذات در دل سالك كمال اسم ذات
شير و شكر جان شود در ذكر حق جسم و جان مستان شود در ذكر حق
ذكر حق جان كلام عمر است مجلس ذكرش جهاني ديگر است
از فراز كوههاي كوهون نور ميبارد به دشت و بر دمن
جلوة حق است بر اين طور ما كوهون اين طورك پر نور ما
مرشد ما آمد و دل زنده شد نور توحيد خدا تابنده شد
ظلمت شرك و هوا نابود شد شعلشان خاكستر اخدود شد
سر به كف در راه مولا گامزن در تولاي محمد«ص» شعله تن
صدق او سرمايه از صديق داشت تخم عشق عمر فاروق كاشت
در شجاعت نام حيدر زنده كرد در حيا ذيالنور را تابنده كرد
در دفاع شان والاي صحاب حجت سنت مزين با كتاب
نه ز حكم حاكمان در خوف و ترس نه براي حرز جان در خوف و ترس
درس تفسيرش بيان نور حق گفتههايش درس ايمان را سبق
عالِمي اندر وجودش عالَمي قطرهاي اندر سكونش قلزمي
او ز بسياري گفتارش خمش فقه و سنت در نهادش گشته خوش
ملك ايران خرم از صهباي او اهل احسان واله و شيداي او
رفت آن مه از ميان انجمن جملگي در ياد او سوزان سخن
اي حبيب خسته و نالان بس است اي جگر بريان، غم هجران بس است
گريه كم كن، زخم غم تازه مكن زخمة بيتار را سازه مكن